خط کردن

مترادف‌ها

خط کشیدن، علامت زدن

متضادها

نوشتن، رسم کردن

لغت نامه دهخدا

خط کردن. [ خ َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) مخطط کردن. اثر گذاردن: ارض مشطبه؛ زمین که در آن سیل اندک خط کرده باشد. ( منتهی الارب ).
- بخطکردن؛ اصطلاحی است در بین سپاهیان و آن بمعنی در صف قرار دادن افراد است. بصف کردن. در صف درآوردن. در یک صف قرار دادن.

فرهنگ فارسی

مخطط کردن اثر گذاردن

جمله سازی با خط کردن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 خال و خط کردن نهان زیر نقابی گفتم همچو مشکی است که پیچیده بود بر کاغذ

💡 مدیر شرکت در جلسه جدید، با سخنان تند خود، شروع به خط کردن مرزهای اختیارات کارکنان کرد تا از تجاوز به وظایف مدیریتی جلوگیری کند.

💡 او پس از مدت‌ها درگیری و بحث‌های بی‌پایان، تصمیم گرفت با یک تصمیم قاطع، تمام روابط گذشته با آن فرد را خط کردن باشد.

💡 در بحث‌های سیاسی پیچیده، گاهی سیاستمداران سعی می‌کنند با ایجاد مرزهای مشخص، شروع به خط کردن و جداسازی دیدگاه‌های خود از رقبایشان کنند.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران