خصر
مترادفها
کمر، پهلو
لغت نامه دهخدا
خصر.[ خ َ ] ( ع اِ ) میان مردم. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) ( از لسان العرب ) ( از اقرب الموارد ). ج، خُصور. || میان کف پای که بزمین برسد. ج، خُصور. || راه میان سر ریگ توده و بن آن. || مابین بن سوفار و پر تیر. ج، خُصور. || جای خانه های اعرابیان. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) ( از لسان العرب ) ( از اقرب الموارد ). ج، خُصور.
خصر. [ خ َ ص َ ] ( ع اِ ) سرما. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) ( از لسان العرب ) ( از اقرب الموارد ).
خصر.[ خ َ ص َ ] ( ع مص ) سرما یافتن. || سرماخوردن. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) ( از لسان العرب ) ( از اقرب الموارد ). || سرما شدن. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ). منه، خصر یومنا؛ سرد شد روز ما. || سرمازده شدن. ( تاج المصادر بیهقی ).
خصر. [ خ َ ص ِ ] ( ع ص ) سرد. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) ( از لسان العرب ) ( از اقرب الموارد ).
- ماء خصر؛ آب سرد. ( منتهی الارب ).
فرهنگ فارسی
سرد
جمله سازی با خصر
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چون خصر ره بچشمهٔ حیوانم آرزوست یعنی دو بوسه زان لب خندانم آرزوست
💡 نشان پا طلبد خصر و من به وادی عشق به دیده میسپرم ره، سراغ من غلط است
💡 بخش سوم داستان موسى و خصر (ع ): بناى ديوار مشرف به سقوط
💡 تازه و تر مانده خطت گرد لب خصر بود زنده زآب بقا