خسم

لغت نامه دهخدا

خسم. [ خ ِ ] ( اِ ) جراحت. ریش. ( از فرهنگ جهانگیری ) ( از برهان قاطع ) ( از ناظم الاطباء ) ( از آنندراج ) ( انجمن آرای ناصری ).

فرهنگ فارسی

جراحت ریش

جمله سازی با خسم

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 اگر چه در چمن روزگار خار و خسم چو لاله داغ بود گل ز گرمی نفسم

💡 ز مشت خار و خسم دود بر نمی خیزد ز بس که واله آن آتشین لقاست دلم

💡 در ره تو کمین خسم از ره دور می رسم ای دل من به دست تو بشنو داستان من

💡 شهنشها چه خسم من که تا مرا باشد بگرد بحر ثنای تو حد گردیدن!

💡 سخت زحمتکش اسباب جهانم بیدل چه نمودند که در دیده خسم افکندند

💡 مشت خسم، ولی چو نشینم به آن بهار گلدسته می کند اثر رنگ و بو مرا

کون کردن یعنی چه؟
کون کردن یعنی چه؟
جوهره یعنی چه؟
جوهره یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز