خسبی

لغت نامه دهخدا

خسبی. [ خ ُ ] ( اِخ ) ستاره مشتری. ( یادداشت بخط مؤلف ):
درنده چو شیران دمنده چو ثعبان
درفشان چو خسبی درخشان چو آذر.استاد بلعمی.

فرهنگ فارسی

ستاره مشتری

جمله سازی با خسبی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 به قاف غم چه نشینی هماره چون سیمرغ به نار غصه چه خسبی همی چو سامندر

💡 قدح بنوشی و سرمست گردی از می ناب چنانکه بی خبر از حال خویشتن خسبی

💡 چه خسبی، خیز ای صبح سیه روی به آب چشم من رخ را فروشوی

💡 که شاها چه خسبی به زین بر نشین بزن تیغ بر تارک اهل کین

💡 ای کرده به زه کمان ابرو برزن به نشانه چند خسبی

💡 غنچه خسبی فیضها دارد درین بستانسرا صدهزاران عقده صائب زین گره وا می شود