خبج
لغت نامه دهخدا
خبج. [ خ َ ] ( ع مص ) کسی را با عصا زدن. ( از منتهی الارب ) ( از قاموس ) ( از لسان العرب ) ( از متن اللغة ) ( از معجم الوسیط ) ( از تاج المصادر بیهقی ) ( از اقرب الموارد ) ( از تاج العروس ) ( از البستان ): خبجه بالعصا؛ او را با عصا زد. || تیز دادن. ( از منتهی الارب ) ( از قاموس ) ( از لسان العرب ) ( از متن اللغة ) ( از معجم الوسیط ) ( از تاج العروس ). حَبِق. ( از تاج المصادر بیهقی ). خبج بالاست: تیز داد. || جماع کردن. گائیدن. ( از منتهی الارب ) ( از لسان العرب ) ( از تاج العروس ) ( از قاموس ) ( از اقرب الموارد ). آرمیدن با زن.
خبج. [ خ َ ب ِ ] ( ع ص ) گول. ( از منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) ( از لسان العرب ) ( از اقرب الموارد ) ( از متن اللغة ) ( از معجم الوسیط ) ( از البستان ).
خبج. [ خ ُ ب َ ] ( اِخ ) قریه ای است از اعمال یمن به عربستان. ( از معجم البلدان یاقوت حموی ).
جمله سازی با خبج
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 از آنجایی که سربازان برده ترک پیشتاز لشکریان غوری را تشکیل میدادند، حضور مردم ترک و افغان میان غوریان وجود داشت. تا پایان قرن سیزدهم سلطنت مملوکهای ترک و افغانها خبج و لودین در هند حکومت کردند و ویژگیهای قومی خود را حفظ کردند.