حیی

مترادف‌ها

زنده، جاندار، موجود

متضادها

مرده، بی‌جان

لغت نامه دهخدا

حیی. [ ح َ یی ی ] ( ع ص ) صاحب شرم. ( منتهی الارب ). شرمگین. باشرم. قال رسول اﷲ ( ص ): ان اﷲ عزوجل یحب ان یری اثرنعمته علی عبده و یکره البؤس و التباؤس و یحب الحیی العلیم العفیف. ( تاریخ اصفهان ابونعیم ج 1 ص 78 ).

فرهنگ فارسی

صاحب شرم. شرمگین. با شرم.

جمله سازی با حیی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 پیروز بخت مهتر کهتر نواز نیک مخدوم اهل مشرق کلثوم بن حیی

💡 اسقنی من فیک من عین الحیوهٔ شربهٔ حیی بها عمر الابد

💡 رسیدم به حیی چو بستان جنت هوایش مروّح صفایش منوع

💡 فرو ماندم از کشف آن ماجرا که حیی جمادی پرستد چرا؟

💡 حیی قتیبه‌ست از آزادگان که از من نخواهد سخن رایگان

💡 رسیدم به فرخنده حیی و گفتم که آیا بهشتت یا بزم صاحب

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران