لغت نامه دهخدا
حواجب. [ ح َ ج ِ ] ( ع اِ ) ج ِ حاجب. ( ناظم الاطباء ). به معنی ابروان:
مرا گفت مهمان ناخوانده خواهی
قمر چهرگانی مقوس حواجب.حسن متکلم.- حواجب الشمس؛ کرانه های آفتاب. ( آنندراج ). رجوع به حاجب شود.
حواجب. [ ح َ ج ِ ] ( ع اِ ) ج ِ حاجب. ( ناظم الاطباء ). به معنی ابروان:
مرا گفت مهمان ناخوانده خواهی
قمر چهرگانی مقوس حواجب.حسن متکلم.- حواجب الشمس؛ کرانه های آفتاب. ( آنندراج ). رجوع به حاجب شود.
( اسم ) جمع حاجب ابروان ابروها.
💡 بهر تمنات بر هم نمایند مردان عالم «حاجب » حواجب
💡 الا تا گشایند خوبان مهرو خدنگ بلا از کمان حواجب
💡 چه بیتی، که هر کس درآید نبیند چو آیینه چین بر جبین حواجب
💡 به خون تن من خضیبش انامل ز دود دل من وسیمش حواجب
💡 گرفته بخونریز مردم نگاهش سهام از لواحظ، قسی از حواجب