حص

لغت نامه دهخدا

حص. [ ح َص ص ] ( ع مص ) حص رأس؛ستردن موی سر. موی از سر بریدن. موی از سر ببردن. ( تاج المصادر بیهقی ). موی از سر ببردن سر خود. ( زوزنی ). موی ستردن. موی ریزانیدن. ستردن مو. || لغة فی حس. ( لسان العرب ) ( دینوری از نشوء اللغة ص 73 ). || بهره و بخش دادن کسی را. ( منتهی الارب ). بهره دادن. ( دهار ). || نیک دویدن. ( تاج المصادر بیهقی ). سخت دویدن. بشتاب رفتن. || کم و ناقص کردن چیز را. ( منتهی الارب ). عیبناک کردن. || ( ع اِ ) و هو حص؛ ای لایجیر اَحداَ. || رحم ذات حص؛ رحم حاصة. رحم محصوصة.
حص. [ ح ُص ص ] ( ع اِ ) ورس. ( معجم البلدان ) ( بحر الجواهر ) ( اختیارات بدیعی ). اسپرک. || زعفران، ج،حصوص. || دانه مروارید. ( منتهی الارب ).
حص. [ ح ُص ص ] ( اِخ ) نام چند موضع است به نواحی حمص. و خمر آن معروف است. ( معجم البلدان ).

فرهنگ فارسی

نام چند موضع است بنواحی حمص و خمر آن معروف است

جمله سازی با حص

💡 ملک مصونست و حصن ملک حصین است منت وافر خدای را که چنین است

💡 اعتماد ار می‌کنی بر فضلِ مولا کن که نیست چون توکّل در جهان حصن حصین سدّ متین

💡 سداد رأی تو در گرد ملک حصن حصین جناح عدل تو بر اهل شرک گشته دلیل

💡 زهی اقبال روزافزون که از یک عزم شاهانه چهل حصن حصین در قبضه آن شهریار آمد

💡 ز سهم تیر تو فتح هزار حصن حصین بلی غمام ز باران نموده فتح الباب

💡 تا رفته ام به حصن حصین محبتت سرتاسر جهان شده دارالامان مرا