لغت نامه دهخدا
حبسیات. [ ح َ سی یا ] ( ع اِ ) ج ِ حبسیة. شعرها که شاعر در آنگاه که به زندان است گفته باشد: و اصحاب انصاف دانند که حبسیات مسعود در علو به چه درجه است. ( چهارمقاله نظامی ).
حبسیات. [ ح َ سی یا ] ( ع اِ ) ج ِ حبسیة. شعرها که شاعر در آنگاه که به زندان است گفته باشد: و اصحاب انصاف دانند که حبسیات مسعود در علو به چه درجه است. ( چهارمقاله نظامی ).
(اسم ) جمع حبسیه: (( حبسیات مسعود سعد در نوع خودبی نظیر است. ) )
💡 و ارباب خرد و اصحاب انصاف دانند که حبسیات مسعود در علو به چه درجهای رسیده است و در فصاحت به چه پایه بود. وقت باشد که من از اشعار او همیخوانم موی بر اندام من برپای خیزد و جای آن بود که آب از چشم من برود.