حباک

لغت نامه دهخدا

حباک. [ ح ِ ] ( ع اِ ) رسن کمربند. ج، حبک. || تسمه که بدان سر کوهه را به میخهای پالان بندند. ( منتهی الارب ). || حباک الحمام؛ سیاهی بالای بازوی کبوتر. ج، حبکة، حُبَک، حُبُک. || سر ریگ توده ( ؟ ). راه در ریگ توده. || شکن آب. || شکن زره. || موی جعد. || شکن موی. || راه ستارگان. مسیر ستارگان. راه آسمان چون شکن شکن. ( مهذب الاسماء ). ج، حبک، حبائک.

فرهنگ فارسی

رسن کمربند سیاهی بالای بازوی کبوتر

جمله سازی با حباک

💡 نامهای اعظم یزدان پاک برجهای استوار این حباک

💡 آن‌ها با مشت درگیر می‌شوند و مانجی شیرا را به صورت مارپیچی به سمت صخره می‌فرستد. کاگه‌هیسا با اینکه ضعیف و خون آلود است، حباکی را می کشد و سپس با مانجی روبرو می‌شود که در پایان او را شکست می‌دهد. به رین پیشنهاد می‌شود که ضربه انتقام‌جویانه را وارد کند، در حالی که کاگه‌هیسا به مانجی هشدار می‌دهد که پسرانش به دنبال او خواهند آمد. مانجی با وجود جراحاتش، در نبرد زنده می‌ماند.

تازه نفس یعنی چه؟
تازه نفس یعنی چه؟
معشوق یعنی چه؟
معشوق یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز