حال پرسی

مترادف‌ها

احوال‌پرسی، پرسیدن حال

لغت نامه دهخدا

حال پرسی. [ پ ُ ] ( حامص مرکب ) پرسش از کیفیت و چگونگی. استفسار از چگونگی مزاج. پرسیدن حالت.

فرهنگ فارسی

گشت هر چیزی کیفیت آدمی و آنچه آدمی بر آنست طریقه

جمله سازی با حال پرسی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 کامها شور این قدر گردیده است از شور او کز نمک گر حال پرسی گوید از حد شور شد

💡 رسیده ضعف بجائی مرا که از من خسته تو حال پرسی و من طاقت جواب ندارم

💡 نگه در حال پرسی گرم گفتار نه گوش آگاه از آن نی لب خبردار

💡 در فرهنگ سنتی و اصیل ایرانی، حال پرسی از بزرگترها و همسایه‌ها نشان‌دهنده احترام، ادب و پیوند عمیق اجتماعی میان اعضای یک محله یا یک خانواده بزرگ است.

💡 وقتی دوست قدیمی‌ام را در خیابان دیدم، بلافاصله از او حال پرسی کردم و از آخرین اخبار زندگی و وضعیت سلامتی‌اش با دقت و علاقه بسیار زیادی پرسیدم.

💡 او عادت داشت هر روز صبح پس از بیدار شدن، با حال پرسی از اعضای خانواده، روز خود را با انرژی مثبت و حس خوبی نسبت به اطرافیانش آغاز کند.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران