لغت نامه دهخدا
جوجم. [ جو ج َ ] ( اِ ) شاخی را گویند از درخت که گل و میوه بار آورد. در انجمن آرا آمده: فرهنگ جهانگیری گفته: شاخ اصلی بود که گل و میوه دارد. و بدین شعر ابوالفرج:
رسته ست بهار از بهار عدلت
چون شاخ فزونی ز شاخ جوجم
مثال آورده و نوشته است که در عربی گل سرخ را گویند و در این هر دو سهو کرده، یکی اینکه بمعنی گل سرخ به حاء مهمله است در اول، دیگر اینکه در بیت مذکور مراد شاخ گل است و به حاء باید خواند چه بمعنی شاخ اصل و در نسخ دیگر بنظر نیامده است. و در شرح قاموس گوید: حوجم بفتح حاء مهمله و جیم گل سرخ است که از آن گلاب کشند، پس عربی را عجمی و آن را هم غلط خوانده است. صاحب برهان هم به او اقتفاء کرده است. حوجمه واحد آنست.( انجمن آرای ناصری ).