جوبجو

لغت نامه دهخدا

جوبجو. [ ج َ /جُو ب ِ ج َ / جُو ] ( ق مرکب ) جوجو. پاره پاره و ذره ذره. ( شرفنامه منیری ) ( آنندراج ) ( برهان ):
جوبجو جور دلستان برگیر
دل جوجوشده ز جان برگیر.خاقانی.جوبجو راز دلش دانستی
که بیک نان جوین شد خرسند.خاقانی.رجوع به جوجو شود.

جمله سازی با جوبجو

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 خوشه خوشه کشت هستی جوبجو زرع بی آبست و بارانش تویی

💡 نازم بآب خورد قناعت که در خور است این قطره را سراغ اگر جوبجو کنند

💡 ماهیان بحر تو جانهای ما بحر جویان جابجا و جوبجو

💡 تا سر نهد بپای جوانان گلعذار اشکم رود زدیده بهر باغ جوبجو

کونی یعنی چه؟
کونی یعنی چه؟
کاپل یعنی چه؟
کاپل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز