جمم
لغت نامه دهخدا
جمم. [ ج َ م َ ] ( ع اِ ) آنچه بر سر پیمانه باشد بعدِ پُری. ( منتهی الارب ). || سینه، رحب الحجم واسعالصدر. ( اقرب الموارد ). || ( مص ) بی نیزه شدن مرد. || بی سرون گردیدن گوسفند. || بسیار بسیارگوشت شدن زن. || بی کنگره بودن خانه. ( منتهی الارب ). بی کنگره شدن عمارت. ( کشاف اصطلاحات الفنون ). || ( اصطلاح عروض ) اجتماع عَقْل و خَرْم است در مفاعلتن و این با اسقاط میم و لام حاصل شود وفاعتن گردد و سپس به فاعلن نقل شود چنانکه گویند:
انت خیر من رکب المطایا
و اکرمهم اخاً و اباً و اماً. ( اقرب الموارد ).
رجوع به جم شود.
جمم. [ ج ُ م َ ] ( ع اِ ) ج ِ جُمّة. ( اقرب الموارد ). رجوع به جُمّة شود.
فرهنگ فارسی
جمع جمه
دانشنامه اسلامی
[ویکی الکتاب] تکرار در قرآن: ۱(بار)
جمله سازی با جمم
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 نویسم ار به صبا نامه می دود بلقیس حریف جام جمم از که می کنم پرهیز
💡 شمع طربم ولی چو بنشستم هیچ و آن جام جمم ولی چو بشکستم هیچ
💡 در من ببین جمال خود ای آفتاب چهر کز صیقل خیال تو آیینهٔ جمم
💡 زاریم پیر مغان دید و جمم کرد بجام گرچه آشفته ندادند زرو زور مرا
💡 به کیقباد و جمم افتخارهاست بسی اگر مرا بشماری زخیل چاکر خویش