لغت نامه دهخدا
جدامانده. [ ج ُ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) مهجور. ( منتهی الارب ). دورمانده. تنهاشده:
جدامانده از تخت و راهی شده
نیازآمده پادشاهی شده.اسدی ( گرشاسبنامه ص 33 ).
جدامانده. [ ج ُ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) مهجور. ( منتهی الارب ). دورمانده. تنهاشده:
جدامانده از تخت و راهی شده
نیازآمده پادشاهی شده.اسدی ( گرشاسبنامه ص 33 ).
مهجور دور مانده تنها شده
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تو جان منی و من دور از تو همی میرم ای جان جدا مانده، آخر غم تن بشنو
💡 ای دل غافل بدانک منتظر توست دوست آه که آگه نهای کز که جدا ماندهای
💡 من از دوستان گر جدا ماندهام به یک رنگ ثابت به جا ماندهام
💡 راست چون عاشق و معشوق جدا مانده ز هم وز دو سو گشته دوان در طلب یکدیگر
💡 تا جدا مانده ام از روی تو ای سیمین بر رنگ روی من بیدل چو زر از بیماریست