تن و توش

لغت نامه دهخدا

تن و توش. [ ت َ ن ُ ] ( اِ مرکب، از اتباع ) بدن و توانایی و قوت. ( آنندراج ): چون ستوران بهار نیکو بخوردند و به تن و توش خویش بازرسیدند و شایسته میدان و حرب شدند... ( چهارمقاله نظامی عروضی از یادداشت بخط مرحوم دهخدا ).
شوکت تو برو به شوکتی مائل شو
یا آنچه خدا داده به آن قائل شو
با این تن و توشی که خدا داده به تو
برخیز و میان من و او حائل شو.علی خراسانی ( از آنندراج ).سالک ببین ز جای بلندی فتاده ام
دارم چو زلف او تن و توش شکسته ای.سالک یزدی ( ایضاً ).

فرهنگ فارسی

بدن و توانای و قدرت

جمله سازی با تن و توش

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 حیف ازین ناتوان بی تن و توش آوخ از این مریض بی غمخوار

💡 حیف بر چرخ که با این تن و توش از دلی غم نتواند برداشت

💡 از دست بشد مرا دل و جان وز پای درآمدم تن و توش

💡 تن و توشش، تن و توش تهمتن دل و دستش بود دارا و بهمن

💡 سعی کن در عمارت دل و جان که نیاید به کارت این تن و توش

💡 ندارد تن و توش پور بشیر به پیکار این پر دل شیر گیر

تعامل یعنی چه؟
تعامل یعنی چه؟
باری یعنی چه؟
باری یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز