تماشاکن

لغت نامه دهخدا

تماشاکن. [ ت َ ک ُ ] ( نف مرکب ) تماشاکننده. تماشاچی. نظرباز. ج، تماشاکنان:
چو در محاوره آید زبان شیرینش
کجا شدند تماشاکنان شیرین کار.سعدی ( دیوان چ مصفا ص 703 ).ما تماشاکنان کوته دست
تو درخت بلندبالایی.سعدی.تنگ چشمان نظر به میوه کنند
ما تماشاکنان بستانیم.سعدی.شاید آن روی اگر سبیل کنند
به تماشاکنان حیرانش.سعدی.رجوع به تماشا و دیگرترکیبهای آن و تماشاکنان شود.

جمله سازی با تماشاکن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 دل من واشکاف و هرچه می‌خواهی تماشاکن که عمری شد به نام حیرتی دارم معمایی

💡 گهی در باغها بخرام و خوبان را تماشاکن گهی در راغها بنشین و با آزادگان می خور

💡 خون از مژه می بارم، ای ابر تماشاکن چشمی که شود گریان، مستانه چنین باید

💡 کهن شد سیر گل در عالم نیرنگ خودداری کنون از خود برآ، آشفتن سنبل تماشاکن

💡 فیض یکرنگی تماشاکن که گلچینان باغ بارها از بال بلبل دسته گل بسته اند

میلف یعنی چه؟
میلف یعنی چه؟
خمیازه یعنی چه؟
خمیازه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز