ترطیب

لغت نامه دهخدا

ترطیب. [ ت َ ] ( ع مص ) تر کردن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( زوزنی ). تر کردن جامه را. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). تر کردن و تری در مزاج آوردن.( غیاث اللغات ) ( از آنندراج ). و من المجاز: و ما رطب لسانی بذکرک الا ما بللتنی به من برک. ( اقرب الموارد ). || رُطَب دادن. ( تاج المصادر بیهقی ). رطب خورانیدن قوم را. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ) ( از المنجد ). || رطب گردیدن بُسر. ( از اقرب الموارد ) ( از المنجد ).

فرهنگ عمید

۱. تر کردن، نم دار کردن.
۲. تری، نم داری.

فرهنگ فارسی

تر کردن تر کردن جامه را تر کردن و تری در مزاج آوردن و من المجاز ( و ما رطب لسانی بذکرک الا ما بللتنی به من برک یا رطب دادن رطب خورانیدن قوم را یا رطب گردیدن

جمله سازی با ترطیب

💡 ترطیب دماغ عشق چیز دگرست سودای تو و روغن بادام کجا

💡 دوستی از لشکر بیگانه می دارد طمع بهر ترطیب دماغ آن کس که افیون می خورد

شیمیل یعنی چه؟
شیمیل یعنی چه؟
وادی یعنی چه؟
وادی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز