تخلیع
مترادفها
برکناری، عزل، خلع
متضادها
تنصیب، نصب، انتصاب
لغت نامه دهخدا
تخلیع. [ ت َ ] ( ع مص ) رها کردن ستور از قید آن. ( ذیل اقرب الموارد ). || رفتار مرد مُخَلَّعالالیتین. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). رفتار مرد مُخَلَّعالالیتین یعنی آنکه هر دو سرینش از هم جدا بود. ( ناظم الاطباء ). || تفکیک. ( اقرب الموارد ) ( المنجد ). || نوعی از تصرفات عروض است. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ).... چون خَبْن و قَطْع در مستفعلن جمع شود مُفْتَعِل ُ بماند، فعولن بجای آن بنهند، و این زحاف را تخلیع خوانند و فعولن چون از مستفعلن خیزد آنرا مخلع خوانند یعنی دست بریده. ( المعجم چ قزوینی و مدرس رضوی ص 40 ).
فرهنگ معین
(تَ ) [ ع. ] (مص م. ) ۱ - از هم باز کردن، جدا نمودن. ۲ - شعری را در بحر ثقیل و وزن ناخوش سرودن.
فرهنگ عمید
۱. جدا کردن، از هم باز کردن.
۲. (اسم ) (ادبی ) شعری که بر وزن ناخوش و بحر ثقیل باشد.
ویکی واژه
از هم باز کردن، جدا نمودن.
شعری را در بحر ثقیل و وزن ناخوش سرودن.
جمله سازی با تخلیع
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 زحافات (تغییرات) مشهور بحر متدارک: (خبن- قطع - تخلیع - حذذ):[توضیح ۱]
💡 زحافات (تغییرات) مشهور بحر رجز «مستفعلن»: (خَبن- کَفّ – طیّ – قطع – تخلیع – رفع – حذذ - ترفیل):[توضیح ۱]