لغت نامه دهخدا
بی کیل. [ ک َ / ک ِ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + کیل ) بدون کیل.بی کیله. که چیزی را وزن نکنند. بی سنجش:
دینْت را با عالم حسی به میزان برکشند
بی تمیزان کار دین بی کیل و بی میزان کنند.ناصرخسرو.و رجوع به کیل شود.
بی کیل. [ ک َ / ک ِ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + کیل ) بدون کیل.بی کیله. که چیزی را وزن نکنند. بی سنجش:
دینْت را با عالم حسی به میزان برکشند
بی تمیزان کار دین بی کیل و بی میزان کنند.ناصرخسرو.و رجوع به کیل شود.
بدون کیل. که چیزی را وزن نکنند. بی سنجش.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دینت را با علم جسمانی بهمیزان برکشند بی تمیزان کار دین بی کیل و بیمیزان کنند
💡 باده بی کیل و حساب آر که امروز مرا می پرستی نه باندازه رطل است و من است
💡 آنچه ز میراث پدر یافتی خوار ببخشیدی بی کیل و من