لغت نامه دهخدا
بی میانجی. ( ص مرکب ) ( از: بی + میان + جی ) بی واسطه. ( دانشنامه علائی ص 124 ). مقابل میانجی.
بی میانجی. ( ص مرکب ) ( از: بی + میان + جی ) بی واسطه. ( دانشنامه علائی ص 124 ). مقابل میانجی.
بیواسطه. مقابل میانجی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 فشرده تنگ بهم گل چنان ز جوش بهار که بی میانجی آتش توان گلاب گرفت
💡 در نداده ست بی میانجی او هیچ معشوقه تن به بوس و کنار
💡 بی میانجی مهربان می خواهم آن دلدار را گل به دست دیگران چیدن نمی آید ز من
💡 بآبی و خاکی، چه وحش و چه طیر هم او داد جان، بی میانجی غیر
💡 هیچ کوتاهی ندارد این نزاع نفس و عقل بی میانجی چون جدال و جنگ زن با شوهرست