لغت نامه دهخدا
بی مونس. [ ن ِ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + مونس عربی ) بی دوست و همدم. که هم صحبت ندارد:
افتاده چو زلف خویش در تاب
بی مونس و بی قرار و بی خواب.نظامی.رجوع به مونس شود.
بی مونس. [ ن ِ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + مونس عربی ) بی دوست و همدم. که هم صحبت ندارد:
افتاده چو زلف خویش در تاب
بی مونس و بی قرار و بی خواب.نظامی.رجوع به مونس شود.
بی دوست و همدم. که هم صحبت ندارد.
💡 یارب از هر چه جز تو بیزارم کن بی مونس و بی رفیق و بی یارم کن
💡 غم گفت چون کنم که غریبی و بی نوا بی مونسی چگونه توانی دمی سپرد
💡 با فاقه و فقر همنشینم کردی بی مونس و بی یار [و] قرینم کردی
💡 بیکسی بی مونسی خونین دلی کار دل را کرده برخود مشکلی
💡 عاشقی دل رفتهٔ دور از دیار بیکس و بی مونس و بی غمگسار
💡 اگر رفت بی مونسی سیف ازین در چو تو مصطفی را انس کم نیاید