بی عد

لغت نامه دهخدا

بی عد. [ ع َدد ] ( ص مرکب ) ( از: بی + عد ) بی عدد. بی شمار.بی حساب. بی حد. ( ناظم الاطباء ). بیشماره:
این هنری خواجه جلیل چو دریاست
با هنر بی شمار و گوهربی عد.منوچهری.بیطلب تو این طلبمان داده ای
بی شمار و عد عطا بنهاده ای.مولوی.و ضیاع بی شمار و بی عد بر آن وقف. ( ترجمه محاسن اصفهان ص 142 ). و رجوع به عد شود.

فرهنگ فارسی

بیعدد. بیشمار. بیحساب. بیحد.

جمله سازی با بی عد

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 برآسمان چشم من از اشک و آبلدست سیّاره و ثوابت بی عد و بی حساب

💡 ذات یکی و صفات بی عد و بی شمار عین یکی در هزار می نگر و می شمر

💡 جلال قدر او بحد صفات عدل او بی عد عطای دست او بی مر سخای طبع او بی من

💡 سر این بیکران و بی‌حد ّ است ناید اندر شمار بی عد ّ است

💡 اخبار معالی تو بی عد و شمارست و آثار مساعی تو بی حد و کرانست

حصار یعنی چه؟
حصار یعنی چه؟
قورساق یعنی چه؟
قورساق یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز