بوی بردن

لغت نامه دهخدا

بوی بردن. [ ب ُ دَ ] ( مص مرکب ) باخبر و آگاه شدن و فهمیدن و شنیدن و گمان بردن و از چیزهای پنهان، اطلاعی بهم رسانیدن. ( ناظم الاطباء ). باخبر و آگاه شدن و دیدن و فهمیدن چیزی. ( آنندراج ). از امری نهانی، اندکی آگاه شدن. تا حدی از امری نهانی، آگاهی یافتن. ( یادداشت بخط مؤلف ). درک کردن. فهمیدن:
جستم میان خلق و سلامت نیافتم
ور بوی بردمی به کران چون نشستمی.خاقانی.آن یکی طوطی ز دردت بوی برد
زهره اش بدرید و لرزید و بمرد.مولوی.گفتی از حافظ ما بوی ریا می آید
آفرین بر نفست باد که خوش بردی بوی.حافظ.مرد باید که بوی داند برد
ورنه عالم پر از نسیم صباست.( یادداشت مؤلف، بدون ذکر نام شاعر ).

فرهنگ فارسی

باخبر و آگاه شدن و فهمیدن و شنیدن و گمان بردن و از چیزهای پنهان اطلاعی بهم رسانیدن.

جمله سازی با بوی بردن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 با آن بوی چون بدین عالم پیوستند بر بوی آن بوی گرد خرابات دنیا بر گشتند و از خمخانه لذات و شهوات آن برامید آن بوی از هر خم چاشنیی میکردند. چون از هیچ ذوق آن بوی نیافتند گرد خم خانه‌های طاعات هم بر گشتند بویی بردندکه اگر ما را رنگی پدید آید هم از اینجا باشد. ازان بوی بردن عبارت ایمان آمد.

حلما یعنی چه؟
حلما یعنی چه؟
قمبل یعنی چه؟
قمبل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز