لغت نامه دهخدا
بهانه طلب. [ ب َ ن َ / ن ِ طَ ل َ ] ( نف مرکب ) بهانه جو. ( ناظم الاطباء ). بهانه طلبنده. آنکه از پی دست آویز گردد. بهانه جو. ( فرهنگ فارسی معین ). رجوع به بهانه جو شود.
بهانه طلب. [ ب َ ن َ / ن ِ طَ ل َ ] ( نف مرکب ) بهانه جو. ( ناظم الاطباء ). بهانه طلبنده. آنکه از پی دست آویز گردد. بهانه جو. ( فرهنگ فارسی معین ). رجوع به بهانه جو شود.
( اسم ) آنکه از پی دست آویز گردد بهانه جو.
بهانه جو. بهانه طلبنده آنکه از پی دست آویز گردد. بهانه جو.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 طبعشان در کرم بهانه طلب لطفشان در حدیث روح افزای
💡 جان بهانه طلب و شکل تو نازآلوده من نیم زیستنی، جان چه کنم بیهوده؟
💡 چرخ با صافدلان بسکه بهانه طلب است رشته گر پاره شود آب گهر خواهد رفت
💡 بر اندیشهٔ جنگ بر بست راه بهانه طلب کرد بر صلح شاه