بهام

لغت نامه دهخدا

بهام. [ ب ِ ] ( ع اِ ) ج ِ بَهْمَة. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ).
- سعدالبهام؛ منزلی است از منازل قمر. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ فارسی

جمع بهمه

جمله سازی با بهام

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 ای خرد از خال تست خیمه بهامون وز خم مویت به دام اگر چه فلاطون

💡 گورو نخجیر و گوزن از روی دشت و تیغ و کوه رو کشیدندی بهامون، کاروان در کاروان

💡 بفرمود لشکر بهامون کشند همه لشکر ماد را در خون کشند

💡 به پذرفت لشکر برآورد زود بهامان کشید از در کین حدود

💡 بدان تا بهامون رود نامور دگر باره گم گشت از قلعه در

💡 ز کوه اندر آمد بهامون گذشت کشیدند لشکر بران پهن دشت

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران