بنگش

لغت نامه دهخدا

بنگش. [ ب َ گ ِ ] ( اِ ) لفظی است که آنرا بعربی بلع میگویند. ( برهان ) ( آنندراج ). بلع. ( ناظم الاطباء ). بلع. فروبردن. ( فرهنگ فارسی معین ). رجوع به بنگشتن شود.
بنگش. [ ب َ گ ِ ] ( اِخ ) نام ولایتی است از ماوراءالنهر و ساکنان آن ملک را نیز بنگش گویند. ( آنندراج ) ( از برهان ). نام ملکی است قریب کشمیر و ساکنان آن ملک را نیز بنگش گویند. ( غیاث ).

فرهنگ عمید

بلع، فروبردن چیزی از حلق.

فرهنگ فارسی

( اسم ) بلع فرو بردن.

جمله سازی با بنگش

💡 در میان صوفیانش بازجو چرسش اندر کیسه بنگش در گلو

💡 نظاره خط پشت لبش ز خویشم برد ز باده نشئه فزون داده اند بنگش را

💡 خرد نداشت سر و برگ نشئهٔ تحقیق ز یک دو جام رساندم به عالم بنگش