لغت نامه دهخدا
بشکن زدن. [ ب ِ ک َ زَ دَ ] ( مص مرکب ) انگشت زدن. برآوردن آواز بقصد شادی از گذرانیدن سرانگشت انسی ابهام بر سر انسی میانین بسختی و شدت. و رجوع به بشکن و انگشتک زدن شود.
بشکن زدن. [ ب ِ ک َ زَ دَ ] ( مص مرکب ) انگشت زدن. برآوردن آواز بقصد شادی از گذرانیدن سرانگشت انسی ابهام بر سر انسی میانین بسختی و شدت. و رجوع به بشکن و انگشتک زدن شود.
( مصدر ) بصدا در آوردن انگشتان دست
انگشت زدن. بر آوردن آواز بقصد شادی از گذرانیدن سر انگشت انسی ابهام بر سر انسی میانین بسختی و شدت.
💡 در قدیم دف یا دایره کوچک را که چنبر آن از روی و برنج ساخته میشد خمک یا خمبک میگفتند. به دست زدن با وزن و بهاصطلاح بشکن زدن هم خمک یا خمبک میگفتند.[نیازمند منبع]