از بس. [ اَ ب َ ]( حرف اضافه مرکب ) زِ بس. بسبب بسیاری:
ز کوه اندرآوردمش تازیان
خروشان و نوحه کنان چون زنان
ز بس ناله زار و سوگند اوی
یکی سست کردم من آن بند اوی
بر این جایگه بر، ز چنگم بجست
دل و جانم از جستن او بخست.فردوسی.و از بس تلبیس که ساختند و تضریب که کردند، کار بدان منزلت رسید که هر سالی چون ما را بغزنین خواندی... ( تاریخ بیهقی ). هیچکس را زهره نبود که سخنی گوید در این باب، چه سلطان سخت ضجر میبود، از بس اخبار گوناگون میرسید. ( تاریخ بیهقی ).
- از بسکه؛ از بسیاری که:
از بسکه در این راه رز انگورکشانند
این راه رز ایدون، چو ره کاهکشانست.منوچهری.از بسکه سینه کندم و ناخن در او نشست
چون پشت ماهی است سراپای سینه ام.واله هروی.
به سبب بسیاری، بس که: از بس که دست می گزم و آه می کشم / آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خویش (حافظ: ۵۸۸ ).
بسبب بسیاری بس که: (و از بس تلبیس که ساختند و تضریب که کردند کار بدان منزلت رسید که هر سالی چون مارا بغزنین خواندی... ) (بیهقی )
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 از سموم آه، این ویرانه از بس گرم شد اشک خود را از دلم در سایهٔ مژگان کشد
💡 هنگام درگذشت رقیه چهرهآزاد؛ روزنامهها، نقل قولی از نقش غلامرضا (اکبر عبدی) را در فیلم، در تیتر خود نوشتند: «مادر مرد. از بس که جان ندارد.»
💡 دل را به سوی کوی تو، چون طفل دبستان از بس ز تو رنجیده، به صد زور فرستیم
💡 طالع من شد ضعیف از بس غم افلاک خورد رنگ و روی اخترم زرد است از بس خاک خورد
💡 شوخ بیباکی مرا از بس به دل افکنده شور قطرهٔ اشکم به دریا گر فتد طوفان کند
💡 امیدی شاگردان حکیم جلالالدین محمد دوانی است. استاد از بس او را گرامی میداشت نامش را مسعود گذاشت و به امیدی متخلص گردانید.