اندوهمندی
مترادفها
غمگینی، اندوه، پریشانی
متضادها
شادی، شادمانی، خوشحالی، آسودگی
لغت نامه دهخدا
اندوهمندی. [ اَ م َ ] ( حامص مرکب ) غمگینی. غمناکی: و همچنین سرد و خشک گشتن تن بسبب اندوهمندی نفس فزون از اندوهمندی نفس باشد بسبب سردی و خشکی مزاج تن. ( ذخیره خوارزمشاهی ). پنجم اندوهمندی و دل ناخوشی است هرگاه که مردم بی سببی ظاهر اندوهمند و ناخوش دل باشد... ( ذخیره خوارزمشاهی ).
فرهنگ فارسی
غمناکی غمگینی اندوهناکی.
جمله سازی با اندوهمندی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 پرسشی که ضحاک دربارهٔ اعضای انجمن کردهاست و علت اندوهمندی مردمی که گرد هم آمده بودند [هَمباستَگ=عموم] بعد از به دو نیم شدن جَم و فرمانروایی ضحاک، و دربارهٔ پاسخی که مردمان به ضحاک دادند یعنی اینکه جم از جهان نیاز و تنگدستی، گرسنگی و تشنگی، پیری و مرگ، شیون و مویه، سرما و گرما را که ناشی از روش افراط کارانه در آمیزش دیوان با آدمیان بود، دور کرد؛ و این نیز [که در آنجا آمدهاست] که جم کسی بود که آسایش را فراهم میآورد-یعنی که او چیزهای مطبوع برای مردمان فراهم میکرد- و او کسی بود که آرزوها را برآورده میکرد، بهطوریکه نیکبختی او مبتنی بر این بود که نسبت بدو حقشناس بودند-یعنی آدمیان او را برای درستکاریش بزرگ میداشتند.