اندر خوردن

لغت نامه دهخدا

اندرخوردن. [ اَ دَ خوَرْ / خُرْ دَ ] ( مص مرکب ) سزاوار گشتن. مناسب بودن. شایسته بودن. ( ازناظم الاطباء ) ( فرهنگ فارسی معین ). لایق شدن. مستحق شدن. روا بودن. پسندیده بودن. سزاوار بودن. ( از ناظم الاطباء ). لایق بودن. ( فرهنگ فارسی معین ):
گرزم بد آهوش گفت از خرد
نباید جز آن چیز کاندرخورد.دقیقی.بجز رای و دانش چه اندرخورد
پسر را که چونان پدر پرورد.فردوسی.بدو گفت کای مهتر پرخرد
چنین گفته از تو کی اندرخورد.فردوسی.از او هرچه اندرخورد با خرد
دگر بر ره رمز و معنی برد.فردوسی.بدانگه که می چیره شد بر خرد
کجا خواب و آسایش اندرخورد.فردوسی.چنین گفت کز رای مرد خرد
ره باده ساری نه اندرخورد.اسدی.بهر خاشه ای خویشتن پرورد
بجز خاشه وی را چه اندرخورد.اسدی.تلخ با شیرین کجا اندرخورد.مولوی.

فرهنگ فارسی

( مصدر ) لایق بودن سزاوارگشتن مناسب بودن شایسته بودن.

جمله سازی با اندر خوردن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 انده چه خورم چراست اندر خوردن گر هست ز کرباس مرا پیراهن

افق یعنی چه؟
افق یعنی چه؟
طلایی یعنی چه؟
طلایی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز