افسانه گفتن

لغت نامه دهخدا

افسانه گفتن. [ اَن َ / ن ِ گ ُ ت َ ] ( مص مرکب ) حکایت و حرفهای بی فائده گفتن. ( فرهنگ شعوری ). سمر. ( دهار ). مسامره. ( منتهی الارب ). قصه خواندن. حکایت و سرگذشت گفتن:
کجاآن عیش و آن شبها نشستن
همه شب تا سحر افسانه گفتن.نظامی.با آن لب جان بخش اسیری که تو دانی
افسانه افسون مسیحا نتوان گفت.اسیری لاهیجی ( از ارمغان آصفی ).

فرهنگ فارسی

حکایت و حرفهای بی فائده گفتن و افسانیدن متعدی آنست.

جمله سازی با افسانه گفتن

💡 کتاب افسانه گفتن را چه خوانی چنان خوان کانچه میخوانی بدانی

💡 همه روز عمرم به خفتن گذشت شب من در افسانه گفتن گذشت

💡 مرا ز افسانه گفتن نیست کامی که بر نظم کسان بد هم نظامی

💡 دلا افسانه گفتن شرع و دین گفت چرا گفتی که آوردت بدین گفت

💡 به هر جا می‌رسم افسانهٔ عشق تو می‌گویم به این افسانه گفتن عاقبت افسانه خواهم شد

گاییدن یعنی چه؟
گاییدن یعنی چه؟
کو کو یعنی چه؟
کو کو یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز