اصلاحناپذیر، که در ساختار دستوری خود به صورت صفت مفعولی مرکب به کار میرود، در نقطهٔ مقابل اصلاحپذیر قرار میگیرد و دلالت بر ماهیتی دارد که فرآیند بهبود، ترمیم، یا تصحیح در مورد آن بینتیجه یا ناممکن است. این صفت به هر پدیده، وضعیت، یا ساختاری اطلاق میشود که ساختار درونی یا عملکرد بیرونی آن به گونهای تثبیت شده که مداخلات بیرونی برای رساندن آن به وضعیتی مطلوب یا استاندارد، سودی نبخشد. این ویژگی ریشه در عمق و استحکام خطا یا نقص دارد، به نحوی که ابزارهای معمول سنجش و مداوا در برابر آن ناتوان میمانند و تلاش برای تغییر، صرفاً اتلاف منابع و زمان تلقی میگردد.
از منظر فلسفی و رفتاری، اصلاحناپذیر بودن میتواند به دو حوزهٔ اصلی تعمیم یابد: یکی در مورد اشیاء و مفاهیم مادی و انتزاعی، و دیگری در حوزهٔ منش و شخصیت انسانی. در حوزهٔ اول، به مواردی اشاره دارد که آسیب فیزیکی یا ساختاری به حدی است که تعمیر اقتصادی یا فنی آن مقرون به صرفه نیست، یا در مورد یک نظریهٔ علمی که در برابر شواهد تجربی مکرر، از پذیرش بازبینی سرباز میزند. اما در مورد انسان، این صفت بار معنایی سنگینتری یافته و به خصلتها و رفتارهایی اطلاق میشود که فرد در برابر هرگونه آموزش، نصیحت، یا تجربهٔ دگرگونکننده، عناد میورزد و بر موضع اشتباه خود استوار میماند؛ فردی که راه بازگشت به مسیر صحیح یا پذیرش حقیقت را بر خود بسته است.
در نتیجه، اطلاق صفت اصلاحناپذیر، حکایت از یک بنبست مطلق دارد. این مفهوم، مرز نهایی مقاومت در برابر هرگونه تحول سازنده را مشخص میسازد. چه در تحلیل یک سیستم معیوب و چه در ارزیابی یک منش غیرقابل تغییر، این واژه بیانگر آن است که تلاش برای دستکاری یا هدایت مجدد، از دایرهٔ امکان خارج شده و تنها میتوان آن را به عنوان یک واقعیت ثابت و غیرقابل عبور پذیرفت. این عدم پذیرش تغییر، چه ناشی از ساختار بنیادین باشد و چه برخاسته از لجاجت و عدم تمایل به سازگاری، سرنوشت آن پدیده یا فرد را به سمت ثبات در وضع موجود، خواه مطلوب یا نامطلوب، سوق میدهد.