لغت نامه دهخدا
باخویش. [ خوی / خی ] ( اِ مرکب ) سر بآب فروبردن و غوطه خوردن باشد. ( برهان ). غوطه وری. || تنهائی. ( برهان ). و بمعنی تنهائی و بخود مشغول بودن آمده و ضد بی خویش است. ( آنندراج ) ( انجمن آرا ).
باخویش. [ خوی / خی ] ( اِ مرکب ) سر بآب فروبردن و غوطه خوردن باشد. ( برهان ). غوطه وری. || تنهائی. ( برهان ). و بمعنی تنهائی و بخود مشغول بودن آمده و ضد بی خویش است. ( آنندراج ) ( انجمن آرا ).
سر به آب فرو بردن تنهایی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تا اگر باخویش آید بعد ازین خویش را آراسته بیند چنین
💡 واعظ شهر مرا گفت که: دل با سخنم ده چون دهد دل بتو بیچاره؟ که باخویش ندارد
💡 هر چه هر کس آورد باخویش مهمانش کنم پاک باشد از تکلف خانه چون آیینه ام
💡 بیند همه پاداش عمل تازه بتازه باخویش مرآنرا که حسابست در اینجا
💡 آن جا که یک باخویش نیست یک مست آن جا بیش نیست آن جا طریق و کیش نیست مستان سلامت میکنند
💡 ای نوش کرده نیش را بیخویش کن باخویش را باخویش کن بیخویش را چیزی بده درویش را