لغت نامه دهخدا
بابش. [ ب ِ ] ( اِخ ) بگمان من قریه ای است از قرای بخارا. ( سمعانی ) ( معجم البلدان ) ( مراصد الاطلاع ). از قراء بخارا است. ( احوال و اشعار رودکی، نفیسی ج 1 ص 45 ).
بابش. [ ب ِ ] ( اِخ ) بگمان من قریه ای است از قرای بخارا. ( سمعانی ) ( معجم البلدان ) ( مراصد الاطلاع ). از قراء بخارا است. ( احوال و اشعار رودکی، نفیسی ج 1 ص 45 ).
💡 برای دیدن بابش بود ز بسکه حریص میان مرده و زنده کجا دهد تشخیص
💡 آن طفل کرد بر رخ بابش تبسمی برهم نهاد دیده و، گلگون عذار شد
💡 خمیده ابروی او همچو قامت بابش ز قحط آب بخشکیده شکر نابش
💡 یاران غریب نیست رضا در دیار طوس به اله غریب بابش موسی جعفر است
💡 یقین نمود که در خواب دیده بابش را به فکر رفت که بدهد چسان جوابش را