اهل کرم

لغت نامه دهخدا

اهل کرم. [ اَ ل ِ ک َ رَ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) سخی. کریم. ( آنندراج ). جوانمرد. سخی. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ فارسی

سختی. کریم. جوانمرد

جمله سازی با اهل کرم

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 سر تا سر آفاق بگشتیم و ندیدیم یاری که توان گفت که از اهل کرم بود

💡 این قاعدۀ اهل کرم نیست که احباب از پای درآیند و توشان دست نگیری

💡 صوفی دعای اهل کرم گوی روز و شب وز بهر شکر اطعمه دستی برآر زو

💡 قانع شدن به کشوری از خاتمی چنین کفر است کفر مشرب اهل کرم بدان

💡 وضع آسایش رواج عالم ایثار نیست پنجهٔ اهل کرم خفته‌ست کم در آستین

💡 اهلی که سگ تست اگر زد نفسی گرم او را بکرم عفو کن از اهل کرم باش