اهل نشست

لغت نامه دهخدا

اهل نشست. [اَ ل ِ ن ِ ش َ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) کنایه از درویشان و گوشه نشینان و تارک دنیا باشد. ( هفت قلزم ) ( برهان ). گوشه نشین و تارک دنیا. ( آنندراج ):
خط تو گفت در آغاز خاستن کاینک
منم که فتنه اهل نشست خواهم شد.امیرخسرو ( از آنندراج ).در آتش محبت شمعی نشسته ام
کز روی گرم فتنه اهل نشست شد.لسانی ( از فرهنگ ضیاء ).خرم دل شریف که با یاد چشم یار
بنشست گوشه ای و ز اهل نشست شد.؟ ( از آنندراج ).

فرهنگ فارسی

از درویشان و گوشه نشینان و تارک دنیا باشد.

جمله سازی با اهل نشست

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 چو ترک مهوشم از خواب مست برخیزد خروش و ناله ز اهل نشست برخیزد

💡 آخر ای اهل نشست از سببی خالی نیست که ز من دل‌بر برخاسته بیزار چنین

💡 نتوان به کنج صبر نشستن چنین که یار برخاست باز و فتنه اهل نشست شد

💡 خط تو گفت در آغاز خاستن، کاینک منم که فتنه اهل نشست خواهم بود

💡 مخرام ازین نمط که به شهر از خرامشت بر جا نماند یک قدم اهل نشست را

دبال زن یعنی چه؟
دبال زن یعنی چه؟
حاشیه یعنی چه؟
حاشیه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز