لغت نامه دهخدا
اشک روان. [ اَ ک ِ رَ ] ( ترکیب وصفی، اِ مرکب ) اشک جاری. دمع منسحق. ( منتهی الارب ).
اشک روان. [ اَ ک ِ رَ ] ( ترکیب وصفی، اِ مرکب ) اشک جاری. دمع منسحق. ( منتهی الارب ).
اشک جاری دمع منسحق
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چیست خاک در میخانه که هر اهل نظر بروی از اشک روان آب زد و از مژه رفت
💡 ناله زار زیر و بم اشک روان دمبدم سوخت نشاط خاطر و ریخت بجامم آب غم
💡 ترسم که کند فاش دگر راز نهانرا از دیده که میریزدم این اشک روان را
💡 رفیق، اشک روان گاه رفتنش بسجود عصایش، از علم دود آه وقت قیام
💡 خرم آنروز که دیوانه وش اندر طلبت با دو صد سلسله از اشک روان برخیزم
💡 هر گه که ز بازار روی جانب خانه چون اشک روان گردم و گیرم سر راهت