ازنم
لغت نامه دهخدا
ازنم. [ اَ ن َ ] ( ع ص ) بعیرٌ ازنم؛ شتر زنمه دار، یعنی آنکه پاره ای از گوش او بریده معلق گذارند و این کار با شتران نجیب کنند. مؤنث: زَنْماء. ( منتهی الارب ).
ازنم. [ اَ ن َ ] ( اِخ ) بطنی است از بنی یربوع. ( منتهی الارب ).
ازنم. [ اَ ن َ ] ( اِخ ) ابن جشم. پدر بطنی است از تمیم. ( منتهی الارب ).
ازنم. [ اَ ن ُ ] ( اِخ ) موضعی در قول کثیربن عبدالرحمن:
تأملت من آیاتها بعد اهلها
باطراف اعظام فأذناب أزنُم
محانی آناء کأن َّ دروسها
دروس الجوابی بعد حَول مُجَرَّم ِ.
و براء بجای زاء نیز روایت شده و ازنم، اکثر و اغلب است. ( معجم البلدان ).
جمله سازی با ازنم
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ز طاس گردون زنار بردمید ازانک زبس کش ازنم مژگان خویش تر دیدم
💡 انفعال جرم سامان بهشتی دیگر است ازنم یک جبهه خجلت آب چندینکوثرم
💡 بسکه شد از تشنهکامیهای ما نایاب آب دست ازنم شسته میآید به روی آب، آب