ملک داری

لغت نامه دهخدا

ملک داری. [ م ُ ] ( حامص مرکب ) حکومت و فرمانروایی. ( ناظم الاطباء ):
به ملک داری تا بود بود و وقت شدن
بمانداز او به جهان چون تو یادگار پسر.فرخی.پنج پسر داشت همه به رجاحت عقل و رزانت رای و اهلیت ملک داری و استعداد شهریاری آراسته. ( مرزبان نامه چ قزوینی ص 12 ).
ملک داری با دیانت باید و فرهنگ و هوش
مست و غافل کی تواند، عاقل و هشیار باش.سعدی ( کلیات چ مصفا ص 829 ).عهده ملک داری کاری است عظیم. ( نصیحة الملوک سعدی، کلیات چ فروغی ص 8 ). و رجوع به ملک دار شود.

فرهنگ عمید

داشتن مِلک، دارای آب و زمین بودن.
مملکت داری، پادشاهی، فرمانروایی.

فرهنگ فارسی

حکومت و فرمانروایی.

جمله سازی با ملک داری

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 به تدبیر و صلاح و ملک داری به دشمن دوست شد داده قراری

💡 جاه بخشی ملک داری سرکشی فرمان دهی راز گوئی ناز جوئی خوش خوری جان پروری

💡 بر ساز ملک داری و آهنگ راستی از زلف زهره بسته به قانون عدل تار

💡 پی آرام باغ ملک داری گلشن دهرش درو دو موضع بزم آمده ایران و تورانش

💡 زی عامه چو تو مال و ملک داری خواهی علوی باش و خواه حجام

استیصال یعنی چه؟
استیصال یعنی چه؟
کنیسه یعنی چه؟
کنیسه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز