مشتاقی

لغت نامه دهخدا

مشتاقی. [ م ُ ] ( حامص ) خواهانی. آرزومندی. عاشقی. مشتاق و آرزومند بودن: مشتاقی به که ملولی. ( گلستان ).
به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی
به صد دفتر نشاید گفت حسب الحال مشتاقی.سعدی ( دیوان چ فروغی ص 317 ).مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا
گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را.سعدی.گفتم ای دل قرار گیر اکنون
که همین بود حد مشتاقی.سعدی.مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی.حافظ.

فرهنگ عمید

مشتاق بودن، آرزومندی: مشتاقی و مهجوری دور از تو، چنانم کرد / کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی (حافظ: ۹۸۴ ).

فرهنگ فارسی

۱- آرزومندی اشتیاق. ۲ - عاشقی: مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی. ( حافظ )

جمله سازی با مشتاقی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 این مرتبهٔارب چه حد مشتاقی است کامروز هم او حریف و هم او ساقی است

💡 در آتش مشتاقی هم جمعم و هم شمعم هم دودم و هم نورم هم جمع و پریشانم

💡 گل از سر مشتاقی بدریده گریبانی عشق از سر بی‌خویشی انداخته دستاری

💡 حدیث حسن و مشتاقی درون پرده پنهان بود برآمد شوق از خلوت نهاد این راز بر صحرا

💡 ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا به وصل خود دوایی کن دل دیوانه ما را

روزنه یعنی چه؟
روزنه یعنی چه؟
روز جاری یعنی چه؟
روز جاری یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز