نالیده

لغت نامه دهخدا

نالیده. [ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) نالان. مریض.
- نالیده گشتن؛ مریض شدن. بیمار شدن: پس هادی شماخ طبیب را آنجایگاه فرستاد و مدتی ببود و مردم را معالجت کردی تا با ادریس گستاخ گشت و یک باری ادریس نالیده گشت و شماخ او را زهر داد. ( مجمل التواریخ ).

فرهنگ فارسی

۱ - ( اسم ) ناله کرده. ۲ - ( صفت ) مریض رنجور.

جمله سازی با نالیده

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 همانا که نالیده باشد ز درد ضعیفیّ و نشنیده این خفته مرد

💡 ز گردی کزین دست خیزد حذر کن دل کس در این پرده نالیده باشد

💡 از سپند من زبان شکوه نتوان یافتن اینقدر هم سوختن بر عجز من نالیده است

💡 بسکه از خود رفته‌ام بیدل به جست‌وجوی خویش هر که بر گمگشته‌ای نالیده دانستم منم

💡 چون ابر سراپای خود از درد جدایی سرمایهٔ اشکی کن و نالیده فرو بار

💡 تا بو که تو یادم کنی گوشی بفریادم کنی بر آستانت روز و شب زاریده و نالیده من

ساسات یعنی چه؟
ساسات یعنی چه؟
متمایز یعنی چه؟
متمایز یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز