لقائی
مترادفها
دیدار، ملاقات، روبرو شدن
متضادها
جدایی، دوری
لغت نامه دهخدا
لقائی. [ ل ِ ] ( اِخ ) ( ملا... ) از محفوظه سمرقند است. طبع نازک دارد. این مطلع از اوست:
رخ نمودی و مرا بی سر و سامان کردی
آفرین بادعجب کار نمایان کردی.( مجالس النفائس ص 146 ).
لقائی. [ ل ِ ]( اِخ ) ( ملا... ) از خراسان است اما اکثر اوقات در ماوراءالنهر گذرانیده و همیشه در نظر سلاطین معزّز و مکرم بوده. در شعر و معما خوب است. این مطلع از اوست:
ز هر طرف کفنم ( ؟ ) زرد و زعفران کرده
بهار عمر من است این چنین خزان کرده.( مجالس النفائس ص 155 ).
لقائی. [ ل ِ ] ( اِخ ) ( مولانا... ) از خوارزم است. رجوع به بقائی شود. ( مجالس النفائس ص 117 ح ).
فرهنگ فارسی
از خوارزم است
جمله سازی با لقائی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 توئی منصور و در عین لقائی سپر گشته تو در عین بلائی
💡 شبستان ارژنگ را در خوری که حوری لقائی و مه پیکری
💡 عذاب نارم تاکی بود چو دوزخیان زهر بهشت لقائی... انی
💡 دیدهٔ هر که نور رویش دید در همه آینه لقائی یافت
💡 دل از من برده شوخ مه لقائی تناهی حسنه اقصی القصایا