لغت نامه دهخدا
قدم کشیدن. [ ق َ دَ ک َ / ک ِدَ ] ( مص مرکب ) قدم گشادن. کنایه از راه رفتن. || بازماندن از رفتار. ( آنندراج ):
چو مور خسته از آن میکشم قدم از راه
که توشه ای بجز از ضعف نیست در کمرم.محمدقلی سلیم ( از آنندراج ).ز رستاق هذیان قدم میکشم
به شهر بلاغت گذر میکنم.ملافوقی ( از آنندراج ).رجوع به قدم گشادن شود.