فکنده

لغت نامه دهخدا

فکنده. [ ف َ / ف ِ ک َ دَ / دِ ] ( ن مف / نف ) افکنده. ( یادداشت مؤلف ). افتاده:
ورا من ندیدم پر از خاک و خون
فکنده بدانسان به خاک اندرون.فردوسی.از آن باغ تا جای پرموده شاه
تن بی سران بد فکنده براه.فردوسی.راست چو کشته شونده و زار و فکنده
آیدشان مشتری و آید دلال.منوچهری. || گسترده.( یادداشت مؤلف ):
خرامیدن کبک بینی به شخ
تو گویی ز دیبا فکنده ست نخ.بوشکور.اکنون فکنده بینی از ترک تا یمن
یک چندگاه زیر پی آهوان سمن.دقیقی.

جمله سازی با فکنده

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ساقی فکنده از نظر ما بهشت را زاهد همان تو در پی حوری چه فایده

💡 گر سایه ای به سوخته جانی فکنده ای در آفتابروی جزا سایبان توست

💡 از بهر صید کردن مرغابیان اشک مانند موج، دام به دریا فکنده ایم

💡 تو بودی در درون خویش پیدا فکنده در درون این شور و غوغا

💡 شرع و تقوی را فکنده سوی پشت کو عمر کو امر معروفی درشت

💡 قلم رانده است اینجابر همه یار فکنده است از حقیقت دیدهٔ یار

اگزجره یعنی چه؟
اگزجره یعنی چه؟
کرزوس یعنی چه؟
کرزوس یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز