لغت نامه دهخدا
فرستوه. [ ف ُ رِ ] ( اِخ ) پادشاه شهر فغنشور و آن شهری است از ملک چین و مردم آنجا بسیار جمیل و خوش صورت می باشند. ( برهان ):
فرستوه شاه فغنشور بود
کز اختر به شاهیش منشور بود.اسدی.
فرستوه. [ ف ُ رِ ] ( اِخ ) پادشاه شهر فغنشور و آن شهری است از ملک چین و مردم آنجا بسیار جمیل و خوش صورت می باشند. ( برهان ):
فرستوه شاه فغنشور بود
کز اختر به شاهیش منشور بود.اسدی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دز آن گه فرستوه را داد باز کشیدند زی شهر با کام و ناز