لغت نامه دهخدا
فریدون فر. [ ف ِ رِ ف َ ] ( ص مرکب ) فریدون صفت. آنکه شکوه و شوکت فریدون دارد:
خواجه احمد آن رئیس عادل پیروزگر
آن فریدون فر کیخسرودل رستم براز.منوچهری.شکست بر لشکر آن خسرو فریدون فر نیفتاده. ( حبیب السیر ). رجوع به فریدون شود.
فریدون فر. [ ف ِ رِ ف َ ] ( ص مرکب ) فریدون صفت. آنکه شکوه و شوکت فریدون دارد:
خواجه احمد آن رئیس عادل پیروزگر
آن فریدون فر کیخسرودل رستم براز.منوچهری.شکست بر لشکر آن خسرو فریدون فر نیفتاده. ( حبیب السیر ). رجوع به فریدون شود.
فریدون صفت. آن که شکوه و شوکت فریدون دارد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 آن فریدون فر جم قدر منوچهر غلام که پیاده به عنان می دودش سام سوار
💡 زان رو به خدمت تو کمر بسته آفتاب کز جان غلام شاه فریدون فر آمدی
💡 خواجه احمد آن رئیس عادل پیروزگر آن فریدون فر کیخسرو دل رستم براز
💡 مطربان خوش نوا بنیاد عیش و خرمی بر ثنای حضرت شاه فریدون فر نهند
💡 غالبا ترسنده از تیغی که بر فتح ملک شاه دارا قدر جم جاه فریدون فر کشید