نیک نیک

لغت نامه دهخدا

نیک نیک. ( ق مرکب ) به خوبی. کاملاً. به کلی. یک باره:
جان دریغم نیست از عیسی ولیک
واقفم بر علم دینش نیک نیک.مولوی.گفت نادر چیز می خواهی ولیک
غافل از حکم خدایی نیک نیک.مولوی.تو قیاس از خویش می گیری ولیک
دور دور افتاده ای تو نیک نیک.مولوی.

فرهنگ فارسی

بخوبی ٠ کاملا ٠ بکلی ٠ یکباره

جمله سازی با نیک نیک

💡 علم من زو به بدانم نیک نیک او خدا را به زمن داند ولیک

💡 از علم زاید و زخرد قول راست چون مرد نیک نیک بود مسکنش

💡 چو نیک نیک ازین حال می براندیشم تبارک الله خصم تو همچنان آمد

💡 ور بخت نیک نیک نبودی به نام او سلطان سلاح و ساز مرصع نخواستی

💡 کامل العصر نیک نیک بدان با من این سیف نیک می‌نکند

💡 در جفا کمر بستی عهد مهر بشکستی نیک نیک بدعهدی سخت سست پیمانی