نشوی

لغت نامه دهخدا

نشوی. [ ن َش ْ وا ] ( ع ص ) تأنیث نشوان است. ( از اقرب الموارد ). زنی مست.
نشوی. [ ن َش ْ ] ( اِخ ) نخجوان. ضبط دیگری است از نخجوان:
یارب ای خالق مکان و زمان
مرسل و منزل نبی و نپی
من درویش را ببخش غنی
من دلریش را فرست شفی
بار دیگر چنان که مطلوب است
برسانم به خطه نشوی.
هندوشاه نخجوانی ( از صحاح الفرس چ طاعتی ص 308 ذیل لغت نپی و نشوی ).
رجوع به نخجوان شود.
نشوی. [ ن َ ش َ وی ی / ی ] ( ص نسبی )منسوب است به نشوی. ( نخجوانی ). رجوع به نشوی شود.

فرهنگ فارسی

نوپیداشدن، نموکردن، پرورش یافته
منسوب است به نشوی. نخجوانی.

جمله سازی با نشوی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 تا در رهٔ عشق ا و مجرد نشوی هرگز زخود خویش بیخود نشوی

💡 ای مست فرح که ساغرت هست بدست غافل نشوی که غفلتت هست بدست

💡 این آن راه است که جز بکم نتوان زد تا کم نشوی درو قدم نتوان زد

💡 وگر رفیق نسازد چرا تو او نشوی وگر رباب ننالد چراش ادب نکنی

💡 یافتن یار چیست گم شدن تو تا نشوی گم ز خویش یار نیابی