لغت نامه دهخدا
پلیدزبانی. [ پ َ زَ ] ( حامص مرکب ) بدزبانی. دشنام گوئی. ناسزاگوئی. بدگوئی. بددهنی. زشت گوئی. فحاشی.جلاعت. ( تاج المصادر بیهقی ). طُمولت. ( منتهی الارب ).
پلیدزبانی. [ پ َ زَ ] ( حامص مرکب ) بدزبانی. دشنام گوئی. ناسزاگوئی. بدگوئی. بددهنی. زشت گوئی. فحاشی.جلاعت. ( تاج المصادر بیهقی ). طُمولت. ( منتهی الارب ).
بد زبانی بد دهنی زشت گویی بد گویی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 و گوید ارکان تصوّف نقض کردند و راه او ویران کردند و معنیهاء او همه بگردانیدند بنامهائی که به نوئی نهادند، طمع را زیاده نام کردند و بی ادبی را اخلاص و از حق بیرون شدن را شَطَح و لذّت جستن را بمذمومات، طیبت و متابعت هوا را ابتلا و با دنیا گشتن را وصول و بدخوئی را صولت و بخیلی را جَلدی و سؤال را عمل و پلید زبانی را ملامت و طریق قوم نه این بود.